غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
86
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
آذربايجان بمشقت فراوان از صبح تا شام حرب مىكردند و ميرزا پير بداق و بغداديان به قدر امكان در ممانعت و مدافعت كوشيده غايت مردانگى و جلادت مىنمودند عاقبت صورت عافيت از بغداديان روى برتافت و قحط و غلائى عظيم روى نموده بلاء جوع شيوع يافت جمعى كه گوشت بره بىتره نمىخوردند پوست پوسيده را جوشانيده به كار ميبردند و طايفهء كه از روى تكلف دست بحلواى نبات دراز نمىكردند جهة تغذى در كشتن سك و گربه شرط اهتمام بجاى مىآوردند لا جرم كار بغداديان بجان رسيده بيكبار فرياد و فغان باوج آسمان رسانيدند و كسان بدرگاه ميرزا جهانشاه فرستاده امان طلبيدند و ميرزا جهانشاه ايشان را از سطوت خويش ايمن ساخته اهالى دار السلام دروازها بازگشادند و گرسنگان محصور بفرح و سرور موفور روى باردوى ميرزا جهانشاه نهادند اما پير بداق ميرزا پاى در دامان تمكن و وقار پيچيده در وثاق خويش نشسته بود و گمان نميبرد كه پدر دربارهء او قصدى انديشد همدران ايام ميرزا جهانشاه پسر ديگر خود محمديرا با جمعى از امرا بكشتن ميرزا پير بداق مامور گردانيد و ايشان بيكناگاه بارويهاى بسته بسر شاهزاده رسيده دست براندن تيغ گشادند و محمدى بالقصد شمشير بر ديوار زده ديگران مهم او را فيصل دادند و آن حركت بر ميرزا جهانشاه مبارك نيامد و طباع خلايق از متابعتش متنفر شد و چون آن پادشاه بهرام انتقام خاطر از مهم پسر جمع ساخت بهمگى همت متوجه دفع امير حسن بيك گشته رايت عزيمت بصوب دياربكر برافراخت و امير حسن بيك از توجه دشمن آگاه شده بنابر عدم استطاعت مقابله در عقبه كه بغايت مستحكم بود تحصن نمود و ميرزا جهانشاه بصحراى موش و آرزوم شتافته نزديك به منزل امير حسن بيك خيمهء اقامت نصب فرمود و امير حسن بيك از كمال كياست و كاردانى رسولان چربزبان نزد پادشاه آذربايجان فرستاده سخنان نيازمندانه پيغام داد و ميرزا جهانشاه اينمعنى را بر عجز و ضعف آنجناب حمل كرده تابستان و تيرماه در همان موضع اوقات گذرانيده و بعد از هجوم جنود شتا و وقوع شدت سرما لشگريان از توقف در آن صحرا و بيابان ابا نموده رخصت انصراف طلبيدند و خسرو تركمان آن طايفه را شرف اجازت ارزانى داشته با خواص و مقربان روزىچند در همان مكان بعيش و عشرت مشغولى كرد و امير حسن بيك از غفلت دشمن و پريشانى سپاه دشمن شكن آگاه شده با دو هزار سوار مكمل جرار به قصد ميرزا جهانشاه در حركت آمد و صباحى ناگهان بحوالى اردو رسيده طايفهء از مردم شهريار تركمن كه فى الجمله شعورى داشتند بر وصول ياغى اطلاع يافته مانند ماهى در شبكه آغاز اضطرار كردند و ميرزا محمد و ميرزا يوسف بجنك پيش رفته تاب يك جمله نياوردند و بمعسكر بازگشته پدر را از آن واقعهء هايله واقف ساختند و ميرزا جهانشاه جيبه پوشيده يك زانوبند بسته بود كه آنخبر شنود و بىاز آنكه زانو بند ديگر مستحكم سازد سوار شده عنان بصوب فرار گردانيد و امير حسن بيك همان لحظه باردو درآمده محمدى و يوسف را امير ساخت و بنياد حيات جمعى از سرداران آذربايجان را برانداخت و در وقتى كه ميرزا جهانشاه بگريخت مجهولى از لشگريان امير حسن بيك اسكندر نام بوى باز